بنام حق

بشنو از این غم که از غمها جداست
راز مه رویان اسرار خداست
دل حدیث عشق پر خون میکند
غم حدیث عشق و مجنون میزند
تب در این وادی به می نی میزند
راز مصلوبان این دی میزند
راز مصلوبان این ره هم نداست
همندای بی صدای رهنماست
رهنما از دیر عشاقان جداست
رهنما خود عشق و عاشق بی صداست
عاشق این دیر از غمها رهاست
غم اسیری خواهد و این بی بهاست

عاشق این ره تو میدانی؟ نمی دانی کجاست
عاشق این ره در این دنیا فناست
عشق را بستر در این وادی نمید انی بهاست
عشق را گر یافتی دنیا سرای بی بهاست
عاشق این ره ز عاشقهای این سامان جداست
عشق از اسرار فرار خداست

عاشقان را تا بدیدی در غم عشقی اسیر
گفتگو کن تا بیابی سر این رویا مگیر
زاهدی دیدم در این ره رهنمایی سخت گیر
گفتمش ره از کجا بردی در این سامان مگیر
رهنمای دیر را در این جهان افتاده بین
رهنمای غیر را در این سرا بنگر نبین

گفت در سودای دیرش رهنمای بی سرم
از نگارستان جامش دم به دم می می زنم

در نگارستان عاشق راز علتها خطاست
از بهار عشق تا اسرار حق سیر و صفاست
از دل عاشق به جانها نقطه هاست
از دم عاشق به تنها بی صداست
از غم این عشق تن جان میدهد
از سر این عشق دل هم میرود

عشق را سودای تن دادن در این وادی عبث
عشق را سودای دل باشد در این حکمت نفس
تن از این وادی برون دل زان قفس

راز را نگشا از این حکمت چنان بود است و هست
بشنو از زاری نی کاین راز درد عشق ماست
بشنو از اسرار نی کاین گام اسرار خداست

