ا
ز برق باران گفته ام تا قهر یاراناز سختی ره گفته ام تا پیچ دوران
با شب عجین بودم ولی در ره شتابان
با رهزنان بودم ولی غافل ز دوران
آمدیم که نما نیم ولی راز رفتن را نمی دانیم . از اینکه میهمانیم شکی نداریم . و مدیتیست که در مهمانسرای آفریده میمانیم
از میهمانان گذشته وصف میزبان شنیدیم ولی توان دیدن میزبان در خود ندیدیم
. میدانیم که باید رفت تا این مکان پذیرای دیگران باشد
تا آسمان آرام است و زمین گرم سختی راه کمتر است
سستیمان از دل بستگیست و آشفتگیمان از خواب
باید رها شویم از این سستی و جدا از خواب
ره طولانیست ولی با هر قدم ره کوتاه تر و مقصد نزدیکتر است