بنام یزدان پاک
روزی تنها در کنار چشمه ای خاموش
سنگی دیدم تنها در سایش این چشمه
از چشمه پرسیدم راز سنگ چیست
گفت اکنون سنگ است
روزی صخره ای بود
صخره ای زیبا پر از غوغا
روزی که از کوه جدا شد جدایی از آن صخره عظیم
سنگی ساخت نحیف
چشمه گفت گویند سنگ بی جانست
ولی سنگ بی جان آنقدر گریست
که از خود چشمه ای ساخت از عشق
تا روزی چشمه زبان بگشایدو راز دل سنگ گوید
آری من همان چشمه ام
![]()