بنام حق
رهگذر دیدم چنان افتان و خیزان می رود
در جهان خود چنان نالان و گریان میرود
در میان مردگان گویی شتابان میرود
ازمیان ره زنان دیدم که سوزان میرود
گفتمش سائل در این شب هم شتابان میروی
سالکان این شب رها کردند تو همسان میروی
گفت زاهد.سالک عشقم شب و روزم یکیست
در میان عاشقان یک شب رها کردن غمیست
راز عشق و عاشقی با بوی گل تنها یکیست
گل میان عاشق و عاشق کنار گل طبیست
پس طب این عشق را باید ببوی راز نیست
در میان عاشقان ره یافتن خود زندگیست
زندگی را تا چه خوانی چون بدانی ره یکیست
عالم این ره جدای زاهدی و سالکیست
زاهدی و سالکی هم خود برای عاشقیست
لیک هر زاهد در این ره خود جدای آن یکیست
زاهدی ره را برای این دو عالم میرود
سالکی ره را برای فارقی همچون شتابان می رود
عارفی ره را زدل پرسید و آن ره می رود
پیرو این ره دگر از خود جدا با او شتابان می رود
عاشقان از خودرها هستند و رسوا میروند
عشق و رسوایی چنان زیبا زمان را میبرد