از عشق سخن سلیس و زیباست
با عشق نفس بریده پیداست
با او که نشانش به دل ماست
از حق نگذر راوی دلهاست
معشوقه ندیدم که سخن گوید از این راز
عاشق به که گوید شب تارش شده پرواز
با این دل شیدا چه کنم دل شده بی ساز
آن ساز که کوکش شده از نقش رخ ناز
از ناز رخ دوست نگویم که در این میکده پیداست
از درد دلی با تو نوشتم که در آن جمله هویداست
عاشق تو که گفتی دل من ندیده پیداست
معشوقه چنان بود که از ره نگذشتی تو بدین راز
از عشق نوشتم که بدانی به چه گویند چنین راز
معشوقه همان ساز دل و غزال پرواز