روزگارم در سپیدی در سیاهی در غنا
روزگارم در میان عاشقان بی پناه
در نهانش راز معشوقی ندیدم آشنا
در غبارش راز طوفان آرزو دارد صبا
در غبار خنده رویان ناله های بی دعا
در نظار عاشقان مستی نمی داند چرا
من به این رویاء چرا خو کرده ام گفتی بیا
از میان عاشقان بی پناه و بی ریاء
راز هستی در میان روزگاران بلا
در میان آن نگاه و این جفا و آن ثنا
هستی منظر در این پیدا نهان است ساقیا
روز نا مانوس هم یار گران است طوطیا
دل در این بازیچه گردون اسیر اشقیا
اشقیای دلبر و بالا نشین و به نما
درد مستی از میان روزن هستی گذشت
راز هستی از میان عاشقان می پرست
تقدیم به قاصد عشق معبودم