دلم از روشنی نور تو ای یار رمید
آهوی وحش بیابان دلم باز تپید
جانم از روی عزیز تو چنان چنگ شنید
چشمم از ساز و نواز دگران هیچ ندید
یار از مهر رخت با دگران جان طلبید
ساغر می ز غم دوری تو هیچ ندید
دل اسیر غم تنهای و دلدار رمید
عاشق یار اسیر غم و معشوقه رسید
روزی عشق چنان بود که معشوقه رسید
پی معشوقه چنان بود که یاران نشنید
پی دلدار چنان رفت که چون عشق ندید
ساقی جام گرفت و پی معشوقه دوید
سفر عشق چنان است که دلدار شنید
روزی عشق همان است که دلها طلبید
برای رسیدن به عشق عزلی و وادی عشاق محبت بیشتر خداست که راهنماشو مفرسته راهنمایی که جز معشوقه زمینی که از روح خداست نیست
فقط نباید راه رو گم کردو به بیراهه رفت و و از عشق بی دریق حق غافل شد