



بنام آفریننده یکتا
زیباترین فصل سال بهاره اگه زمستان با بر ف زیباش نباشه بهار معنی نداره
زمستونه که به بهار معنی میده زمستون با همه سوزشش نوید برف زیبا و قشنگو میده
برف از دیر باز معشوقشو پیدا کرده و قتی در انتظار برف زیبا هستیم سرما و سوز زمستون
یادمون میره...
ولی غافلیم که برف فریاد یخ زده بارونه میاد تا بره تو وجود معشوقش زمین گرم این عاشق خاموش
که هیچکس تحمل فریاد این عاشق خاموشو نداره
کنار عاشقی یه روز صدای عشق و دیدم
آره صدای عشقو چون دلت نبینه دیدم
همون صدای سوزی که از اون دورا شنیدم
نمیدونی چه عشقی و چه رویای رو دیدم
باور بکن یه رازییه تو قلب این زمینه
یه سازیه که قلب عاشقا رو خوب میبینه
چرا باید عاشق و معشوقه بی هم بمونن
این دوتا دور از همو تو دنیا جدا بخونن
خدای عشقو عاشقی مگه خودت نگفتی
وقتی خودت عاشق و عاشق میکنی چه حرفی
آره خدای عاشقا این دوتا رو یکی کن
وقتی دلی عاشق میشه خودت بدون چه کردی
خودت بدون موندنشم به سادگی نکردی
موندن عاشق رو زمین بدون معشوقه فقط یه درده
دردی که آسمون زمینو هم جدا نکرده
دردی که خورشید زمین ستاره هارو برده





راز معشوقه دراین بیت غزل سوخته نیست
راوی قصه چنین گفت که دل دوخته نیست
بازی دهر چنان بود بر قصه ما
که در این بازی سوزنده نفس باخته نیست
اگر از ره به تو گویم به من آواز زنی
که تو بازنده ترین رهرو زیبا صنمی
من ازاین ره به دلی رفته و پیدا شده ام
به دلی رفته و از ناز دل دوست هویدا شده ام
زندگی مثل یک بیت غزله اگه خوب بخونیمش به جای میرسیم که به خاطرش دفتر شعرو باز کردیم .
یک بیت کافیه تا راه پیدا بشه و یه غزل میتونه مارو به منزل برسونه .
مرغک دل از گل گلزار جان یک دم پرید
در نگارستان گل عطر گلی همسو شنید
در جفای دل ندیدم راهبی مهرو رسید
از صدای دل ز عطر گل کجا خواهی رسید




بنام حق

بهار زیباست اگر بهار عشق باشه
آرامش بخش ترین مکان برای عاشق کنار ساحل دریاست
دریا با همه عظمت و زیباییش گاهی احساس تنهایی میکنه
واین نیمه پنهان ماهه که دریا رو به ساحلش میرسونه
عشق دریا بی پایانه و عشق ساحل همیشه نالان
ساحل از ساحل بودن خسته و فکرش دریا شدنه
ولی دریا آرومه و فریادش برای آرامش ساحله
چون همیشه خودش رو ساحل میبینه و ساحلو دریا
ساقی از ناز رخ دوست جدایم تو مکن
ساقی از سلسله عشق رهایم تو مکن
ساقیا فاصله زخمیست میان من و او
ساحلم زمزمه موج رهایم تو مکن


بنام حق


دیدن از یارای گفتنها جداست
گفتن از حق بهر گیتی هم خطاست
گفت ما را از سر منطق چه هاست
گفتمش یارای این دیدن رهاست
گفت لیلی گفتن و مجنون رواست؟
گفتمش مجنون یکی لیلی خداست
گفت لیلی ها در این معبد رهاست
گفتمش دیدن در آن معبد خطاست
گفت آن نامی که گفتی در بر منطق نماست
گفتمش یارا این منطق صباست
گفت از عاقل در این ده هم نماست
گفتمش عاقل در این ره بی بهاست
گفت پس پایان این ره ناکجاست
گفتمش عاقل نداد ره کجاست
گفت پایان ره دیوانگان را این سزاست
گفتمش دیوانگان را مقصد عاقل خطاست
گفت گویی مقصد دیوانگان ره کجاست؟
گفتمش دیوانه شو بینی که مقصدها رهاست

وقتی ایستادیم هدفمون حرکته وقتی حرکت میکنیم هدفمون سرعته
تو راه به مقصد فکر میکنیم و به همین عشق
از اتفاقات راه ترسی نداریم گاهی تو این مسافرت وسیله سفر رو میدزدند که برامون
مشکل ایجاد میشه ولی قابل تحمله وای به زمانی که وسیله سفر داشته باشیم ولی
نقشه راه رو گم کرده باشیم و مسیرو با سرعت اشتباه بریم تا آخرش بریم
و دیگه زمانی که خسته ایم و نای رفتن نداریم بفهمیم که مسیرو بر عکس اومدیم
انسان ذاتش بد نیست و روحش پاکه چون از حقه ... فقط تو این مسافرت
هر چه تو جاده خاکیش بریم غبار راه خاکیمون میکنه و با این تن خاکی
نباید به اولین حوض کوچک آبی که رسیدیم خودمونو به آب بزنیم
چون هم اون آب حوض کوچک کثیف میشه و هم ما گل آلود
باید صبر کنیم تا به دریا برسیم هم پاک بشیم هم سیراب
عشقو از یاد نبریم و معشوقه رو سبک نشمیریم..
تا لیلی رو پیدا نکنیم و مجنون نشیم رفتن خیاله و رسیدنم محال

بنام حق

بشنو از این غم که از غمها جداست
راز مه رویان اسرار خداست
دل حدیث عشق پر خون میکند
غم حدیث عشق و مجنون میزند
تب در این وادی به می نی میزند
راز مصلوبان این دی میزند
راز مصلوبان این ره هم نداست
همندای بی صدای رهنماست
رهنما از دیر عشاقان جداست
رهنما خود عشق و عاشق بی صداست
عاشق این دیر از غمها رهاست
غم اسیری خواهد و این بی بهاست

عاشق این ره تو میدانی؟ نمی دانی کجاست
عاشق این ره در این دنیا فناست
عشق را بستر در این وادی نمید انی بهاست
عشق را گر یافتی دنیا سرای بی بهاست
عاشق این ره ز عاشقهای این سامان جداست
عشق از اسرار فرار خداست

عاشقان را تا بدیدی در غم عشقی اسیر
گفتگو کن تا بیابی سر این رویا مگیر
زاهدی دیدم در این ره رهنمایی سخت گیر
گفتمش ره از کجا بردی در این سامان مگیر
رهنمای دیر را در این جهان افتاده بین
رهنمای غیر را در این سرا بنگر نبین

گفت در سودای دیرش رهنمای بی سرم
از نگارستان جامش دم به دم می می زنم

در نگارستان عاشق راز علتها خطاست
از بهار عشق تا اسرار حق سیر و صفاست
از دل عاشق به جانها نقطه هاست
از دم عاشق به تنها بی صداست
از غم این عشق تن جان میدهد
از سر این عشق دل هم میرود

عشق را سودای تن دادن در این وادی عبث
عشق را سودای دل باشد در این حکمت نفس
تن از این وادی برون دل زان قفس

راز را نگشا از این حکمت چنان بود است و هست
بشنو از زاری نی کاین راز درد عشق ماست
بشنو از اسرار نی کاین گام اسرار خداست


ا
ز برق باران گفته ام تا قهر یاراناز سختی ره گفته ام تا پیچ دوران
با شب عجین بودم ولی در ره شتابان
با رهزنان بودم ولی غافل ز دوران
آمدیم که نما نیم ولی راز رفتن را نمی دانیم . از اینکه میهمانیم شکی نداریم . و مدیتیست که در مهمانسرای آفریده میمانیم
از میهمانان گذشته وصف میزبان شنیدیم ولی توان دیدن میزبان در خود ندیدیم
. میدانیم که باید رفت تا این مکان پذیرای دیگران باشد
تا آسمان آرام است و زمین گرم سختی راه کمتر است
سستیمان از دل بستگیست و آشفتگیمان از خواب
باید رها شویم از این سستی و جدا از خواب
ره طولانیست ولی با هر قدم ره کوتاه تر و مقصد نزدیکتر است
بنام حق
ای که در دام جهان دل ننهادی تو به کس
سایه بام که دیدی تو در این راز قفس
اگر این دام رهاییست تو ماندی و نفس
اگر این بام جداییست تو وا ماندی و کس

سیراب ز این شراب جانانه ام امروز
من مستم و گم گشته در این خانه ام امروز
در ساحل عشاق جدا ماندم و رسوا شدم امروز
با عشق سخن گفتم و در عشق رها گشته ام امروز
![]()
بنام یزدان پاک
روزی تنها در کنار چشمه ای خاموش
سنگی دیدم تنها در سایش این چشمه
از چشمه پرسیدم راز سنگ چیست
گفت اکنون سنگ است
روزی صخره ای بود
صخره ای زیبا پر از غوغا
روزی که از کوه جدا شد جدایی از آن صخره عظیم
سنگی ساخت نحیف
چشمه گفت گویند سنگ بی جانست
ولی سنگ بی جان آنقدر گریست
که از خود چشمه ای ساخت از عشق
تا روزی چشمه زبان بگشایدو راز دل سنگ گوید
آری من همان چشمه ام
![]()

یارب این ره که تو دادی به من غیر کجاست
یارب این عشق که گفتی به سر غیب دواست
یارب این عشق رهایی زمن و بام خداست
اگر این عشق چنان است بر دوست خطاست
ساقیا باده چنان ده که شوم راوی دوست
باقیا عشق رهاییست که این دیر جفاست
دیر عشاق همان دیر جدا از من و ماست
سیر عشاق همان سیر رهایی ز جفاست
مه بی روزن من راوی این قصه کجاست؟
مگر این سیل غزل خوان جفا کار صباست؟
مقصد دوست همانست که ما آمده ایم
راه بر منزل مقصود ز خود ساخته ایم
راز این پرده برون آر که ما باخته ایم
از غم و ناله فریاد فغان ساخته ایم
بنام حق
رهگذر دیدم چنان افتان و خیزان می رود
در جهان خود چنان نالان و گریان میرود
در میان مردگان گویی شتابان میرود
ازمیان ره زنان دیدم که سوزان میرود
گفتمش سائل در این شب هم شتابان میروی
سالکان این شب رها کردند تو همسان میروی
گفت زاهد.سالک عشقم شب و روزم یکیست
در میان عاشقان یک شب رها کردن غمیست
راز عشق و عاشقی با بوی گل تنها یکیست
گل میان عاشق و عاشق کنار گل طبیست
پس طب این عشق را باید ببوی راز نیست
در میان عاشقان ره یافتن خود زندگیست
زندگی را تا چه خوانی چون بدانی ره یکیست
عالم این ره جدای زاهدی و سالکیست
زاهدی و سالکی هم خود برای عاشقیست
لیک هر زاهد در این ره خود جدای آن یکیست
زاهدی ره را برای این دو عالم میرود
سالکی ره را برای فارقی همچون شتابان می رود
عارفی ره را زدل پرسید و آن ره می رود
پیرو این ره دگر از خود جدا با او شتابان می رود
عاشقان از خودرها هستند و رسوا میروند
عشق و رسوایی چنان زیبا زمان را میبرد
ای دل ز معمای جها ن بستی راز
همخانه نی باش معمای زمان را بنواز
حالا که بر این بازی رسوا شده آوردی ساز
ساز زن تا شود این پیله اسرار آواز
دیروز نگاهم به نگاهت شده یک ساز
فرداشد و از بازی دل خسته شدم باز
گوییم که این ساز خود اواز دگر بود
اواز دلی بود چون شیوه پرواز
یک برگ از این صبا برایت دادمم
از چهره عشق یک نگا هت دادم
رفتی تو از این صبا نچیدی برگی
ما ندی و از این عشق ندیدی رنگی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من اسیر عشق این لیلی بی رخساره ام![]()
در کنار عشق این لیلی همان آواره ام
گر ببینم نام لیلی را در این دریا رها![]()
از خودم بی خود شوم در او فنا![]()
از عشق سخن سلیس و زیباست
با عشق نفس بریده پیداست
با او که نشانش به دل ماست
از حق نگذر راوی دلهاست
معشوقه ندیدم که سخن گوید از این راز
عاشق به که گوید شب تارش شده پرواز
با این دل شیدا چه کنم دل شده بی ساز
آن ساز که کوکش شده از نقش رخ ناز
از ناز رخ دوست نگویم که در این میکده پیداست
از درد دلی با تو نوشتم که در آن جمله هویداست
عاشق تو که گفتی دل من ندیده پیداست
معشوقه چنان بود که از ره نگذشتی تو بدین راز
از عشق نوشتم که بدانی به چه گویند چنین راز
معشوقه همان ساز دل و غزال پرواز
من عاشق و دیوانه ام![]()
با عقل خود بیگانه ام![]()
در عشق خود افسانه ام![]()
رسوای این ویرانه ام![]()
کاشانه ام دادم به باد![]()
گويي که بي کاشانه ام![]()
آیید و پیدایم کنید![]()
با عقل شیدایم کنید![]()
بینید من دیوانه ام یا در نهان افسانه ام
بنام حق![]()
روزگار مستی دوران گذشت
دور هستی ناگهان زنگار بست
ای بداد عاشق غمگین مست
دور تنهایی این دوران نشست
ای ستم دیده از این بنیاد پست
پا برون نه تا در این دوران غمست
نور خورشیدت کم و دلها برست
از همین جام جفا نوشی که هست
درد این رویای بی پیوست و بست
گر بخواهی در میان بادیه بنشسته هست
عشق این عالم اگر خواهی در این رویا کمست
گر بمانی در میان روزگاران الست
خالی این جام را ساغر شکست
تا بماند روزگار مست مست
ساغر می هم میان بادیه از جام مست
من ندانم جام خالی را چه هست
فلش عشق
روزگارم در سپیدی در سیاهی در غنا
روزگارم در میان عاشقان بی پناه
در نهانش راز معشوقی ندیدم آشنا
در غبارش راز طوفان آرزو دارد صبا
در غبار خنده رویان ناله های بی دعا
در نظار عاشقان مستی نمی داند چرا
من به این رویاء چرا خو کرده ام گفتی بیا
از میان عاشقان بی پناه و بی ریاء
راز هستی در میان روزگاران بلا
در میان آن نگاه و این جفا و آن ثنا
هستی منظر در این پیدا نهان است ساقیا
روز نا مانوس هم یار گران است طوطیا
دل در این بازیچه گردون اسیر اشقیا
اشقیای دلبر و بالا نشین و به نما
درد مستی از میان روزن هستی گذشت
راز هستی از میان عاشقان می پرست
تقدیم به قاصد عشق معبودم
دلم از روشنی نور تو ای یار رمید
آهوی وحش بیابان دلم باز تپید
جانم از روی عزیز تو چنان چنگ شنید
چشمم از ساز و نواز دگران هیچ ندید
یار از مهر رخت با دگران جان طلبید
ساغر می ز غم دوری تو هیچ ندید
دل اسیر غم تنهای و دلدار رمید
عاشق یار اسیر غم و معشوقه رسید
روزی عشق چنان بود که معشوقه رسید
پی معشوقه چنان بود که یاران نشنید
پی دلدار چنان رفت که چون عشق ندید
ساقی جام گرفت و پی معشوقه دوید
سفر عشق چنان است که دلدار شنید
روزی عشق همان است که دلها طلبید
برای رسیدن به عشق عزلی و وادی عشاق محبت بیشتر خداست که راهنماشو مفرسته راهنمایی که جز معشوقه زمینی که از روح خداست نیست
فقط نباید راه رو گم کردو به بیراهه رفت و و از عشق بی دریق حق غافل شد
امروز تو را دیدم دریای دلم طوفانیست
با ساحل این دل چه کنم غوغایست
فردا چه توان گفت که دل رویاییست
با این دل و سودای دلم رسوا کیست
ای دل من بیگانه کجا رفتم و دلدارم کیست
من عاشق میخانه و این جام تهیست
ما بر در میخانه و و ساقی باقیست
با این دل آشفته کجاییم که خود دل راویست
با این دل راوی چه کنم صحرا نیست
گر از بر این دل بروم شیدا کیست
دل خانه عشق است ولی ره باقیست
با خانه این دل چه کنم خود جامیست
این جام پر از شراب جانانه زیبا روییست
آن رو که نشان داد به یک دم کافیست
این شعرو تقدیم میکنم به دوست عاشقم حامد که سکوتش فریاد عشق